الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

287

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

بند كشى يا بكشى يا تبعيدش كنى ، و السلام . » ( 1 ) يزيد فرمان حكومت عبيد الله بن زياد را به مسلم بن عمرو سپرد و او بيرون آمد و در بصره پيش عبيد الله رفت و فرمان حكومت و نامهء يزيد را به او داد . عبيد الله همان دم دستور داد كارها را روبراه كنند تا فردا به كوفه حركت كند . فرداى آن روز از بصره بيرون آمد و برادرش عثمان را به جانشينى خود گماشت و همراه مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و اهل بيت و خدم و حشم خود به كوفه حركت كرد . عبيد الله بن زياد در حالى كه عمامهء سياه بر سر بسته و پوزبند به خود زده بود وارد كوفه شد و چون به مردم خبر رسيده بود كه امام حسين ( ع ) خواهد آمد و منتظر ايشان بودند ، همين كه عبيد الله را ديدند پنداشتند كه امام حسين است و او از كنار هر گروهى كه مىگذشت ، مىگفتند : اى پسر رسول خدا ! سلام بر تو باد . خوش آمدى و مقدمت گرامى باد . ابن زياد چندان از مردم نسبت به امام حسين توجه ديد كه او را خوش نيامد ، و مسلم بن عمرو باهلى همين كه ديد مردم در آن باره بسيار سخن مىگويند بانگ برداشت كه كنار برويد ، اين امير عبيد الله بن زياد است . ( 2 ) عبيد الله بن زياد به راه خود ادامه داد و هنگام شب كنار قصر رسيد . گروهى هم پنداشته بودند كه او امام حسين است و همچنان در پى او مىآمدند . « 1 » نعمان بن بشير در كاخ را بسته بود و خود و گروهى از خواص او در كاخ بودند . او هم پنداشت كه عبيد الله بن زياد امام حسين است و از فراز بام گفت : مرا به جنگ با تو نيازى نيست و اين امانت خود را هم به تو نمىسپرم . عبيد الله شروع به سخن گفتن كرد كه در را بگشاى كه كارهايت هرگز گشاده مباد . او را شناخت و در را گشود و سپس در را به روى مردم بستند و كسى گفت : اى مردم ! به خدا سوگند اين پسر مرجانه است و پراكنده شدند . ( 3 ) ابن زياد يكى از بردگان آزاد كردهء خود به نام معقل را خواست و به او سه هزار درهم سپرد و گفت : در جستجوى مسلم بن عقيل باش و به هر يك از ياران او دست

--> ( 1 ) . فتال نيشابورى از اينجا مطالب ارشاد مفيد را چندان تلخيص كرده كه پيوستگى عبارات از هم گسيخته است و جاى تعجب است كه نه در چاپ نجف و نه در چاپ تهران به اين موضوع اشاره نكرده‌اند . سعى كردم با مطابقه متن ارشاد و روضة الواعظين پيوستگى مطالب را رعايت كنم ، و عجيب‌تر آنكه از جناب هانى بن عروه و شهادت آن بزرگوار هم چندان مطلبى نياورده است . م .